محمد بن حسين البيهقي
460
تاريخ بيهقى ( فارسي )
گفتم : زندگانى خداوند دراز باد ، غيب نتوانستم دانست ، امّا اين مقدار دانم كه خوارزمشاه مردى بس بخرد و محتشم و خويشتندار است و كس را زهره نباشد كه پيش او غوغا 1 بتواند كرد تا بدان جايگاه كه سالارى چون قائد بايد كه بخطا كشته شود 2 . و به همه حالها در زير اين چيزى باشد . و صاحب بريد جز بمراد و املاء 3 ايشان چيزى نتواند نبشت به ظاهر . و او را سوگند داده آمده است كه آنچه رود ، پوشيده انها كند ، چنان كش دست دهد 4 . تا نامهء پوشيدهء او نرسد ، برين حال واقف نتوان شد . امير گفت : از تو كه بونصرى ، چند پوشيده كنم ؟ بوسهل ما را بر چنين و چنين داشته است و ملطّفهيى بخطّ ماست چنين و چنين ، و چون نامهء وكيل در رسيده باشد ، قائد را بكشته باشند و چنين بهانه ساخته . و دلمشغولى نه از كشتن قائد است ما را ، بلكه از آن است كه نبايد كه آن ملطّفه بخطّ ما بدست ايشان افتد و اين دراز گردد 5 ، كه بازداشتن پسر قائد و دبيرش غورى تمام 6 دارد ، و آن ملطّفه بدست آن دبيرك 7 باشد . تدبير اين چيست ؟ گفتم : خواجهء بزرگ تواند دانست درمان اين ، بىحاضرى وى 8 راست نيايد . گفت : امشب اين حديث را پوشيده بايد داشت تا فردا كه خواجه بيايد . من بازگشتم سخت غمناك و متحيّر كه دانستم كه خوارزمشاه به تمامى از دست بشد و همهشب با انديشه 9 بودم . ديگر روز چون بار بگسست خالى كرد با خواجه و آن نامهها بخواست . پيش بردم ، و به خواجه داد . چون فارغ گشت ، گفت : قائد بيچاره را بد آمد . و اين را در توان يافت . امير گفت : « اينجا حالى ديگرست كه خواجه نشنوده است و دوش با بونصر بگفتهام . بوسهل ما را بر چنين و چنين داشته است تا بقائد ملطّفهيى بخطّ ما رفته است . و انديشه اكنون از آن است كه نبايد كه ملطّفه بدست آلتونتاش افتد . » خواجه گفت : افتاده باشد 10 ، كه آن ملطّفه بدست آن دبير باشد . و خط بر خوارزمشاه بايد كشيد 11 . و كاشكى فسادى ديگر تولّد نكندى 12 ، امّا چنان دانم كه نكند كه ترك پير و خردمند است ، داند كه 13 خداوند را بر اين داشته باشند 14 ، و ميان بنده و آلتونتاش نيك نبوده است به هيچ روزگار ، و به همه حال اين چه رفت 15 ، از من داند .